
پرسید چرا او را "آقا" می خوانم و نه "پدرم".این کفرم را درآورد و جواب دادم که پدرم نیست:با دیگران است.دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت:"نه،فرزندم.با شما هستم.اما نمی توانید این را دریابید چون دلتان کور است.من برایتان دعا خواهم کرد."آن وقت نمی دانم چرا چیزی در درونم ترکید.زدم زیر نعره و بهش فحش دادم و گفتم دعا نکند.گریبان قبایش را گرفته بودم.تمام ته دلم را با فورانی آمیخته از شادی و خشم به رویش می ریختم.خیلی مطمئن به نظر می نمود،نه؟با این همه،هیچ کدام از اطمینانها و یقینهایش به تار موی زنی نمی ارزی...
ادامه مطلب