مامان نبود..
اتاق پر از بچه بود..
عروسی تموم شده بود..
صدای خنده های بلند..آهنگ..
صداها بلندتر شد..داد شد
صدای شکستن شیشه..
جیغ..فریاد..
خون..خون..خون..
گریه..گریه..گریه..
همه تو بغل ماماناشون گریه میکردن..
مامان نبود..
نفهمیدم چی شد..
بابا اومد انگشتر دست منو درآورد..هدیه بود..صبح عمه فری برام خریده بود..
من نفهمیدم چی شد..
بچه ها نمیفهمن چی میشه..
گیج میشن..
گاهی گیج میمونن..
گیجم..
ما را در سایت انقلاب..تئاتر شهر..باتوم کاری! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 39