دچار درجاتی از افسردگی شدم..واقعا متاسفم که تو بیست سالگی همچین اتفاقی برام افتاده..میدونید به این فکر میکنم که هیچ چیز تا وقتی که نخوام عوض نمیشه..ولی خب نمیخوام که بخوام..شایدم چند درصدی بخوام ولی نمیدونم به چه شکلی در بیاد راضیم..در واقع هیچی منو سر ذوق نمیاره..فکر میکنم چون خیلی خیلی بیکارم حالم بده..ولی خب حوصله هیچ کاری رو هم ندارم..دلم میخواد جیغ بزنم..باید برم شهربازی یا بالای یه کوه..هیچ کدوم رو نمیتونم..
دلم میخواد گوشیم رو چند وقت خاموش کنم بندازم زیر تخت..حالم از محتویاتش بهم میخوره..ولی نمیتونم..میخوام چند وقت حرف نزنم..نه که الان خیلی حرف بزنم..کلا به مامانمم سلام نکنم..تنها باشم..تو خودمو قبلا گشتم چیزی ندارم بهم انگیزه بده..شاید بهتره برم بیرون ببینم بقیه انگیزشون چیه؟..یه اخلاقی که پیدا کردم اینه که قابلیت زیر سوال بردن هر چیزی رو دارم..هر چیزی..میتونم والاترین هدف یه نفر رو به لجن بکشم..بعد میدونم که چاره ای نیست و دنیا همین گهیه که هست و باید با یه چیزی خودت سرگرم کنی تا بمیری ولی نمیخوام قبول کنم..نمیتونم..یه سری داستان نیمه تموم دارم..داستانای واقعی..شاید اگه تکلیف اونا رو روشن بشه..بپذیرمشون و از چند نفر متنفر بشم..اونوقت حالم بهتر بشه..
بابت دو سه دقیقه ای که برای خوندن نوشته های ناپیوسته من هدر میدید متاسفم..
انقلاب..تئاتر شهر..باتوم کاری!...ما را در سایت انقلاب..تئاتر شهر..باتوم کاری! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 42