برف

خرید بک لینک

گیج خواب بودم..پلکام مثل دو تا آهنربا هم دیگه رو سمت هم میکشیدن..دردم شروع شده بود..از یک تا ده؟..شیش..تو همون گیجی دعا میکردم از این بیشتر نشه..صدای فیلم خیلی زیاد بود..فشار دستمم تاثیری رو کاهش درد نداشت..یه پسر بچه هم به خاطر دوری از باباش گریه میکرد..اینا همه عصبیم کرده بود..از پنجره بیرون رو نگاه کردم..یه گرد سفیدی همه ی تپه ها رو پوشونده بود..با عصبانیت از خودم پرسیدم کی این نمکا رو ریخته اینجا؟!..دیگه توان تحمل نداشتم..چشمامو بستم..خوابم برد..حالا که حواسم سرجاشه یادم افتاده که اون گرد سفید نمک نبوده..برف بوده..

انقلاب..تئاتر شهر..باتوم کاری!...

ما را در سایت انقلاب..تئاتر شهر..باتوم کاری! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 52 تاريخ: يکشنبه 1 بهمن 1396 ساعت: 3:13

صفحه بندی